امیرعلی عزیزم سه سالگیت مبارک!
عزیزدل مامان امیدوارم فردا روزی که بزرگ شدی و مستقلانه یک زندگی رو اداره کردی متوجه سختگیری های من بشی...اینکه چرا باید صبح حتما صبحانه خورد...چرا باید همیشه ظاهری مرتب و آراسته داشت... چرا باید به بزرگترها احترام گذاشت...چرا باید شجاع،قوی و محکم بود...چرا باید مسئولیت اشتباهات رو پذبرفت و پای عواقبش ایستاد...چرا باید همیشه و در هر لحظه به یاد خدا بود و ساعتهایی از روز رو به عشق بازی با خدااختصاص داد...چرا باید بعد هر زمین خوردنی دوباره سرپا ایستاد...چرا باید قدرشناس محبت و احترام بود...چرا باید با آدم ها مهربون بود...چرا باید بدی ها رو به راحتی بخشید...چرا باید شادی ها رو تقسیم کرد...چرا باید به جای تو گفت شما...و خیلی چراهای دیگه... در هر صورت دوست دارم بدونی که تمام این سختگیریها و حساسیتها به خاطر خودته و از روی دلسوزی یه مادر سخت گیر و ریزبین مثل همه مادرهای دنیا...پاره تن من... عجله نکن روزی که بزرگ شدی دل مشغولی های من رو به خوبی متوجه میشی...با عشق
مامان نسترن

عزیزدل مامان متاسفانه امسال هم نشد جشن تولدت رو در روز اصلی خودش برگزار کنیم!! البته امسال با یک روز تاخیر برگزار شد،دوشنبه 29 شهریور1395 که مصادف بود با شب عید غدیر...
گل پسرم مدتها بود که سراغ تولد می گرفتی... حتی اسم تک تک کسانی که دوست داشتی تو تولدت حضور داشته باشند رو می گفتی و بهم می گفتی مامان دعوتشون کن...نفس مامان روز تولد شما یکی از عزیزترین روزهای زندگیمه و سعی کردم به کمک بابایی این روز رو به بهترین نحو ممکن برات جشن بگیریم...دوستت دارم پسرک مهربونم

امیرعلی و مهمانهای عزیز و دوست داشتنی ما...

قربون خنده قشنگت برم من یکی یه دونه خودم...



خدا رو شکر روز تولدت خیلی با بچه ها دچار تنش نشدی و نسبتا آروم بودی.قبل از تولد دایم نگران بودم که مبادا با بچه هایی که به قول خودت کج هستن درگیر بشی!!!اماخدارو شکر همه چیز خوب و تحت کنترل بود









این هم بابایی مهربون که تو تمام کارها باهامون همراهی و همکاری کردن و ازش ممنونیم...بابا حمید دوستت داریم

این هم میز عصرانه : خوراک جوجه کباب،سالاد ماکارونی و سالاد فصل به همراه ژله و نوشیدنی.

من که عاشق این خرگوش ها شدم...


این هم پارت دوم مهمانی...

خانواده سه نفره ما...


این هم هدیه دایی امین(loop car) که نه تنها برای امیرعلی،بلکه برای همه بچه ها و مامان ها هم جذاب بود!!







بخشی از کیک رو برای شب نگه داشتیم.البته انقدر امیرعلی به کیک ناخنک زده بود که خرگوش بیچاره کاملا به هم ریخته شده بود...

این هم واکنش امیرعلی در مقابل بچه هایی که نمی گذاشتن شمع تولد رو خودش به تنهایی فوت کنه!! الهی قربونت برم من شازده کوچولو...




اینجا بالاخره موفق شد و شمع رو فوت کرد اما همچنان ناراضی بود و می گفت چرا بچه های دیگه هم فوت کردن!!

و این هم پایان ماجرا... امیرعلی مشغول غذا خوردن و بازی با هدیه هایی هستش که براش آوردن...

نفس مامان یه دنیا آرامش و شادی از خدا برات درخواست می کنم



امیرعلی عزیزم سه سالگیت مبارک!
